من و همکلاسی های دوران دبیرستان که سال۱۳۷۹ دیپلم گرفتیم قرار گذاشتیم یه روزی همه جمع بشیم توی مدرسه و یه تاریخی باشه که هیچکس یادش نره و اون تاریخ شد ۸ / ۸ / ۸۸.
دیروز فکر نمی کردم این همه شلوغ بشه اما وقتی ساعت ۸ صبح رفتم در مدرسه ام کلثوم ، کلی ذوق زده شدم چون اکثر بچه ها اومده بودن حتی یکی از بچه ها از تهران و سه تا از بچه ها از شیراز اومده بودن.
خیلی خوش گذشت . قرار بعدیمون شده ۱۱سال دیگه یعنی ۹ / ۹ / ۹۹ .


[ ]
+ نوشته شده در ساعت9 قبل از ظهر توسط سارا
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4 قبل از ظهر توسط سارا
اما به قدر فهم تو کوچک ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد
و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود
و به قدر ايمان تو کارگشا ميشود
و به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريک ميشود...
پدر ميشود يتيمان را و مادر
برادر ميشود محتاجان برادري را
همسر ميشود بيهمسرماندگان را
طفل ميشود عقيمان را
اميد ميشود نااميدان را
راه ميشود گمگشتگان را
نور ميشود در تاريکي ماندگان را
شمشير ميشود رزمندگان را
عصا ميشود پيران را
عشق ميشود محتاجان به عشق را
...
خداوند همه چيز ميشود همه کس را...
به شرط اعتقاد، به شرط پاکي دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها،ناراستيها، نامردميها!
چنين کنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسهاي خوراک و تکهاي نان مينشيند
در دکان شما کفههاي ترازويتان را ميزان ميکند
و در کوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10 قبل از ظهر توسط سارا
چیزهایی راجع به زندگی وجوددارد که می خواهم با تو در میان بگذارم.
به اندازه کافی قوی باش تا هر روز با دنیا روبرو شوی.
به اندازه کافی ضعیف باش تا بدانی که نمی توانی همه کارها را به تنهایی انجام دهی.
دربرابر کسانی که به کمکت احتیاج دارند سخاوتمند باش.
دربرابر نیازهای خود صرفه جو باش.
به قدرکافی عاقل باش تا بدانی که تو همه چیزرا نمی دانی.
به قدرکافی نادان باش تا معجزه راباورکنی.
راضی به مشارکت هایت شادی هایت باش.
راهنما باش ، وقتی راه گم کرده ای را می بینی.
پیرو باش وقتی در میان عدم اطمینان احاطه شده ای.
اولین کسی باش که به رقیب پیروزت ، تبریک می گویی.
آخرین کسی باش که از همکلاسی شکست خورده ات انتقاد می کنی.
کسانی را که تو را دوست دارند، دوست بدار.
کسانی را که تورادوست ندارند ، دوست بدار ممکن است تغییر کنند.
بالاترازهمه ، خودت باش.
خوشبخت باش و زندگی خوبی داشته باش.
و هرگز ، هرگز ، هرگز ریسمان "امید" را رها مکن.
به قدرکافی نادان باش تا معجزه راباورکنی.
راضی به مشارکت های شادی هایت باش.
راهنما باش ، وقتی راه گم کرده ای را می بینی.
پیروباش وقتی درمیان عدم اطمینان احاطه شده ای.
اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی.
آخرین کسی باش که از همکلاسیت که شکست خورده انتقاد می کنی.
کسانی که تورادوست دارند ، دوست بدار.
کسانی که تو را دوست ندارند، دوست بدار ممکن است آنها تغییر کنند.
بالاتر از همه خودت باش .
خوشبخت باش و زندگی خوبی داشته باش.
و هرگز ریسمان "امید" را رها مکن.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10 قبل از ظهر توسط سارا
ارزش يک خواهر را،از کسي بپرس که آن را ندارد.
ارزش ده سال را،از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
ارزش چهار سال را،از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
ارزش يک سال را،از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.
ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.
ارزش يک هفته را،از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
ارزش يک ساعت را،عاشقاني بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
ارزش يک دقيقه را،از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.
ارزش يک ميلي ثانيه را،از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
براي پي بردن به ارزش يک دوست،آن را از دست بده.

[ ]
+ نوشته شده در ساعت1 بعد از ظهر توسط سارا
عقاب وقتی میخواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبهی یک صخره، به انتظار یک اتفاق مینشیند! میدانید این اتفاق چیست؟ باد مخالف و شدیدی که از روبهرو بیاید! عقاب به محض اینکه آمدن باد را حسکرد، بالهای خود را میگشاید و اجازه میدهد باد، او را با خود بلند کند. به محض اینکه طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرندهی بلند پرواز، سر خود را بهسوی آسمان بلند میکند و عمود بر طوفان میایستد و مانند گلولهی توپی، به سمت بالا پرتاب میشود. او آنقدر با کمک باد مخالف، اوج میگیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود بهسوی قلهی موردنظر، در بالاترین نقطهی کوهستان، مأوا میگزیند.
خوب به شیوهی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه میماند، حادثهای که برای مرغهای زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان مینشیند تا از انرژی پنهان در باد و طوفان، به نفع خود استفاده کند. وقتی طوفان از راه میرسد، عقاب بهجای زانوی غم بغلگرفتن و در کنج سنگها پناهگرفتن، جشن میگیرد و خود را به بالاترین نقطهی وزش باد میرساند و از آنجا، سنگینترین ضربههای طوفان را به نفع خود بهکار میگیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده میکند.
او نه تنها از نیروی مخالف نمیهراسد، بلکه منتظر آن نیز مینشیند چراکه میداند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که میتواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند.
این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر بهموقع، از این نیرو برای بالارفتن و اوجگرفتن استفاده کنید. پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود گلهمند نباشید. اینها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند، شاید هرگز صعودی در زندگیتان حاصل نگردد. بهجای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکلها و مخالفتها گلهکردن، کمی چشم دل خود را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبتها و سختیهای زندگی بیندیشید.

[ ]
+ نوشته شده در ساعت8 قبل از ظهر توسط سارا
1. کلامتان را پاک کنید
با صداقت صحبت کنید. فقط همان چیزی که منظورتان هست را بگوئید. از به کار بردن کلمات و عبارات علیه خودتان و نیز شایعهسازی درباره دیگران خودداری کنید. از قدرت کلامتان در مسیر راستی و عشق استفاده کنید.
2. هیچ چیز را شخصی نگیرید
هیچیک از کارهایی که دیگران میکنند به خاطر شما نیست. آنچه دیگران میگویند یا انجام میدهند بازتاب واقعیت و خیال خود آنهاست. هنگامی که از عقاید و اقدامات دیگران در امان باشید، قربانی درد و رنج بیخود و غیرضروری نخواهید شد.
3. براساس فرضیات عمل نکنید
این جرئت را پیدا کنید که سوال بپرسید و آن چیزی که واقعاً میخواهید را بیان کنید. برای جلوگیری از درک نادرست و به دنبال آن، ناراحتی و استرس، با دیگران با وضوح و روشنی هر چه بیشتر ارتباط برقرار کنید. اگر همین یک کار را بکنید میتوانید به طور کامل زندگی خود را تغییر دهید.
4. همیشه بهترین کاری که میتوانید را انجام دهید
بهترین کاری که میتوانید انجام دهید از یک لحظه به لحظه دیگر تغییر میکند. مثلاً وقتی سالم باشید یک چیز است و وقتی بیمار باشید چیز دیگر. تحت هر شرایطی، بهترین کاری که میتوانید را انجام دهید و بدین ترتیب از خودداوری، پشیمانی، افسوس و سرزنش خوددرامان خواهیدبود.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10 قبل از ظهر توسط سارا
امروز تولدمه
امسال روز تولدم با سالهای دیگه فرق داره
اولین تولد با هم بودن.

[ ]
+ نوشته شده در ساعت1 بعد از ظهر توسط سارا
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش ميدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

[ ]
+ نوشته شده در ساعت12 بعد از ظهر توسط سارا
اين متن فوق العاده زيبا برام ايميل شده بود. توصيه ميكنم تمام خطوطش رو بخونيد كنيد:
ما خودمان را متقاعد مي کنيم به اين که زندگي بهتر خواهد شد وقتي که ازدواج کنيم و خانواده اي تشکيل دهيم. سپس سر خورده و نا اميد مي شويم چرا که بچههاي ما کوچک هستند و به توجه دائمي نياز دارند، پس به اميد آينده بهتري هستيم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجواني رسيدند و ما درگير مشکلات آنها هستيم، آرزوي گذشتن آنها از سن بحران و فرداي شادتري را داريم... به خودمان وعده ميدهيم زندگي بهتري را... وقتي من و همسرم با هم تلاش کنيم، تا ماشين بهتري تهيه کنيم، تا به مسافرت تفريحي برويم، تا... بالاخره بازنشسته شويم.
حقيقت اين است که هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست. زندگي هميشه پر از درگيري و سعي و تلاش است. چه بهتر قدرت رويارويي با آنها را داشته باشيم و عليرغم تمام مشکلات تصميم بگيريم شاد زندگي کنيم. براي مدت مديدي به نظر هر کسي مي رسد که زندگي واقعي را بايد از جائي شروع کرد، ولي هميشه موانعي سر راه وجود دارد-تجربيات سختي که بايد از سر گذراند -- کارهايي که بايد به سرانجام برسد--زماني که بايد صرف انجام کاري شود-- قبضي که بايد پرداخت شود سپس... تازه زندگي آغاز خواهد شد. اين عقايد کمک کرد تا بفهمم.. هيچ جاده اي تا سعادت و خوشبختي نيست بلکه خوشبختي همان راه و لحظه هاي زندگي است که طي مي کنيم. پس از تمام لحظات زندگيت لذت ببر... کافيست.... در انتظار بودن، براي اتمام تحصيلات يا شروع آن. به دست آوردن پول يا خرج کردن آن، براي کاري را شروع کردن، براي ازدواج، براي يک روز تعطيل، خريد ماشين جديد، دادن قرضها، براي بهار، تابستان، پاييز وزمستان، براي اول ماه،پانزدهم ماه،براي آهنگي که قراره از راديو پخش بشه، براي مردن ،براي دوباره زنده شدن... قبل از اينکه تصميم بگيري شاد باشي. شاد بودن يک سفر طولاني است، نه يک مقصد. هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست... زندگي کن و از تمام لحظاتش لذت ببر.
آيا به خاطر مي آوري: نام پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان، پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند... نسبتاً مشکل است. نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد تشويقها پايان مي پذيرد... مدالها را گرد و غبار فرا مي گيرد...... و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند... ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري: نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند، سه نفر از دوستانت که در زمان احتياج به تو کمک کرده اند، يا انسانهايي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند، يا اسم پنج نفر از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني. جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است، نيست؟
کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند، جزو مشهورترين و بالاترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزه مهمي به دست نياورده اند؛ ولي... آنها کساني هستند که نگران تو اند و از تو مراقبت مي کنند؛ کساني که مهم نيست چگونه؛ ولي در کنار تو مي ما نند... مدتي دربارهً آن فکر کن... زندگي خيلي کوتاه است و تو؛ در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟ آيا مي داني؟ بگذار تو را ياري کنم.
تو جزو مشهورترين هاي جهان نيستي ولي در ميان کساني هستي که من به ياد دارم اين ايميل را برايشان بفرستم:
مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛ 9 دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛ تير شروع مسابقه شليک شد؛ دونده ها سعي ميکردند بدوند و برنده شوند. ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد. هشت دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند. يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را در آغوش گرفت و به او دلداري داد. سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند.. تمامي جمعيت حاضر در استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند... تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد. کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند. مـي دانيد چــرا؟ زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهمتري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد.
کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند، حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1 بعد از ظهر توسط سارا
